خرید بک لینک
عشق به ائمه معصومین (ع) راوی : سید علی کرمی مدت طولانی بود که به مرخصی نرفته بودم. یک روز شهید «موسوی مقدم» به من گفت بیا به با هم به مرخصی برویم. من هم قبول کردم و به اتفاق هم به تهران آمدیم. وقتی بهادامه مطلب

برچسب: نویسنده: حامد حیدریان تاريخ: چهارشنبه 6 اسفند 1399 ساعت: 2:56

با تشکیل کانون فرهنگی نسیم جبهه با هدف ترویج فرهنگ ایثار و شهادت ، اولین گام برای دستیابی به هدفم به عنوان رئیس هیئت مدیره و مدیرعامل کانون ، بصورت ماهیانه اقدام به برگزاری یادواره های شهدای تخریب لشکادامه مطلب

برچسب: نویسنده: حامد حیدریان تاريخ: پنجشنبه 11 ارديبهشت 1399 ساعت: 5:24

آشپز وكمك آشپز ، تازه وارد بودند و با شوخي بچه ها ناآشنا . آشپز ، سفره رو انداخت وسط سنگر و بعد بشقاب ها رو چيد جلوي بچه ها .رفت نون بياره كه عليرضا بلند شد و گفت : (( بچه ها ! يادتون نره ! )) آشپزاومادامه مطلب

برچسب: نویسنده: حامد حیدریان تاريخ: يکشنبه 31 شهريور 1398 ساعت: 8:26

قرار گداشته بودیم هرشب یکی از بچههای چادر رو توی «جشن پتو» بزنیمیه روز گفتیم: ما چرا خودمون رو میزنیم؟واسه همین قرار شد یکی بره بیرون و اولین کسی رو که دید بکشونه توی چادر. به همین خاطر یکی از بچهادامه مطلب

برچسب: نویسنده: حامد حیدریان تاريخ: يکشنبه 31 شهريور 1398 ساعت: 8:26

گزارش جلسه 15/1/94   این بار رزمندگان تخریب لشکر ویژه شهدا به بهانه ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: حامد حیدریان تاريخ: چهارشنبه 2 خرداد 1397 ساعت: 20:41

کلاس دوم دبیرستان بودم ( سال 1362 ) . میخواستم بِرم جبهه . دوتا برادر داشتم که هر دوی اُونا هم جبهه بودن .

با خواهش و التماس ؛ بابامُ راضی کردم . میدونستم سِنم کمه و اعزامم نمیکُنن . به خاطر همین دوتا عکس و فتوکپی شناسنامهی داداشم ُ برداشتم ؛ رفتم اعزام نیرو . برگهی اعزام ُ گرفتم . فکر کردم سرشون ُ گول مالیدم ؛ موقع خداحافظی بهِم گفت : از قول من داداشِتو سلام برسوُن ولی مواظب باش به جای او شهید نشی ها !

برچسب: سرِشونُ, نویسنده: حامد حیدریان تاريخ: جمعه 10 آذر 1396 ساعت: 17:03

غواص به فرمانده اش گفت: اگر رمز را اعلام کردي و تو آب نپريدم ،

من رو هول بده تو آب!


فرمانده گفت اگه مطمئن نيستي ميتوني برگردي.

غواص جواب داد: نه ، پاي حرف امام ايستادم . فقط مي ترسم دلم

گير خواهر کوچولوم باشه.آخه تو يک حادثه اقوامم رو از دست دادم

و الان هم خواهرم راسپردم به همسايه ها تا درعمليات شرکت کنم.

برچسب: هول,بده, نویسنده: حامد حیدریان تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 4:05

صبح روز عملیات والفجر۱۰ در منطقه حلبچه همه حسابی خسته بودند، روحیه مناسبی در چهره بچهها دیده نمیشد از طرفی حدود ۱۰۰اسیر عراقی را پشت خط برای انتقال به پشت جبهه به صف کرده بودند.برای اینکه انبساط خاطری در بچهها پیدا شود و روحیههای گرفته آنها از آن حالت خارج شود، یک از بچه ها جلوی اسیران عراقی ایستاد و شروع به شعار دادن کرد و بیچارهها هنوز، لب باز نکرده از ترس شروع به شعار دادن میکردند. مشتش را بالا برد و فریاد زد:«صدام جارو برقیه» و اونا هم جواب می دادند. فرمانده گروهان برادر قربانی کنارش ایستاده بود و می خندید. یک از برادرا شیطونیش گل کرد و برای نشاط رزمنده ها فریاد زد:«الموت لقربانی» اادامه مطلب

برچسب: صدام,جارو,برقیه, نویسنده: حامد حیدریان تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 4:05

وصیت نامه اندوهناک شهید محسن حججی: تصویرم را ببرید پیشکش "امامم سیدعلی خامنهای" و "فرماندهام حاج قاسم" شنبه 21 مرداد 1396 - 17:47 شهید محسن حججی که پس از 2 روز اسارت بهدست نیروهای تکفیری داعش به شهادت رسید، حرفهای ناگفته خود را در وصیتنامهاش نوشته و این وصیتنامه هماکنون به دست تمام ملت ایران رسیده است. العالم - ایران شهید محسن حججی متولد 21 تیرماه 1370 در شهرستان نجفآباد است که سال 1385 وارد فعالیتهای فرهنگی شد و در سال 1391 ازدواج کرد، ثمر ازدواج وی پسری بهنام علی است که یک و نیم سال دارد. روز دوشنبه 16 مرداد 1396 به اسارت دشمن درآمد و در روز چهارشنبه 18 مرداد 1396 در سوریهادامه مطلب

برچسب: وصیت,نامه,شهید,محسن,حججی, نویسنده: حامد حیدریان تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 4:05

سرم را بالا کردم مردی سیه چرده با ریشی یک دست در کنارمان ایستاده بود و نظاره گر همه ما بود که از مشهد اعزام شده بودیم ، نشسته و آماده برای تقسیم شدن . کی راننده هست .چند نفری گفتند من . مردد بودم برای اولین بار بود با رضا و اصغر که بعد ها در تپه شهدا مانده و چند ماه بعد پیکرمطهرشان آمد جبهه آمده بودیم . لبخند های اون مرد که بعد ها فهمیدم محمد بهاری هست بد جوری مشقولم کرده بود که ناگهان صدا آمد کسانی که می خواهند تخریب چی بشن جای این آقا . به اصغررئیسیان گفتم بیابریم تخریب گفت چیه برای شهادت عجله داری و رضا امیدوارلبخند زد و گفت توی گردان بهتره همه هستند و دادامه مطلب

برچسب: نویسنده: حامد حیدریان تاريخ: دوشنبه 3 آبان 1395 ساعت: 13:42

رزمندگان تخریب لشکر ویژه شهدا برای گرامی داشتن یاد و خاطره تخریبچی شهید رامین (علیرضا) وظیفه در تاریخ ۱۵/۱۱/۹۳ در فرهنگسرای پایداری گرد هم آمدند. در این جلسه که با حضور اعضای خانواده و بستگان شهید برگزار شد، جمع کثیری از همرزمان شهید، همراه با خانواده هایشان شرکت کردند.ابتدا حجت توسلی مداح اهل بیت علیهم السلام، زیارت عاشورا را قرائت کرد. علیرضا بیژنی آیات ابتدایی سوره انسان را که شان نزول آن در مورد رسول خدا صلی الله علیه و آله و اهل بیت علیهما السلام است را با صوتی زیبا قرائت و حضار را به فیض رساند.تهیه گزارش: علی اکبر عباسیویرایش: سیدعلی کُرمیادامه مطلب

برچسب: نویسنده: حامد حیدریان تاريخ: دوشنبه 26 مهر 1395 ساعت: 7:00

ین بار رزمندگان تخریب لشکر ویژه شهدا به بهانه برگزاری جلسه ماهیانه در روز جمعه مورخه ۱۵/۱۲/۹۳ در محل فرهنگسرای پایداری مشهد گرد هم آمدند. این جلسه با حضور جمع کثیری از همرزمان به همراه فرزندان پسر و تعدادی از خانواده شهدای تخریب منجمله پدر شهید محمدرضا مهدی زاده طوسی / اخوان سیدرسول علیزاده/ اخوی شهید مجید عالی مقدم و … تشکیل شد.

تهیه گزارش: علی اکبر عباسی
ویرایش: سیدعلی کُرمی

برچسب: نویسنده: حامد حیدریان تاريخ: دوشنبه 26 مهر 1395 ساعت: 7:00

این بار رزمندگان تخریب لشکر ویژه شهدا به بهانه برگزاری جلسه ماهیانه در روز شنبه مورخه ۱۵/۱/۹۴ در منزل تخریبچی شهید محمود اسلامی گرد هم آمدند. این جلسه با حضور جمع کثیری از همرزمان و تعدادی از خانواده شهدای تخریب منجمله پدر شهید محمدرضا مهدی زاده طوسی تشکیل شد.در این جلسه که مقارن با سالروز وفات ام البنین مادر چهار شهید کربلا و روز تکریم مادران شهدا بود، ابتدا حجت توسلی مداح اهل بیت علیهم السلام، زیارت عاشورا را قرائت کرد و قدری نوحه سرایی نیز در منقبت آن بزرگوار کردند.تهیه گزارش: علی اکبر عباسیویرایش: سیدعلی کُرمیادامه مطلب

برچسب: گزارش جلسه خانه کودک, نویسنده: حامد حیدریان تاريخ: دوشنبه 26 مهر 1395 ساعت: 6:59

کلاس دوم دبیرستان بودم ( سال 1362 ) . میخواستم بِرم جبهه . دوتا برادر داشتم که هر دوی اُونا هم جبهه بودن .

با خواهش و التماس ؛ بابامُ راضی کردم . میدونستم سِنم کمه و اعزامم نمیکُنن . به خاطر همین دوتا عکس و فتوکپی شناسنامهی داداشم ُ برداشتم ؛ رفتم اعزام نیرو . برگهی اعزام ُ گرفتم . فکر کردم سرشون ُ گول مالیدم ؛ موقع خداحافظی بهِم گفت : از قول من داداشِتو سلام برسوُن ولی مواظب باش به جای او شهید نشی ها !

برچسب: نویسنده: حامد حیدریان تاريخ: دوشنبه 26 مهر 1395 ساعت: 6:59

سلام بهار 67 منطقه حلبچه روستای ابو عبیده مدرسه مقر واحد تخریب بود روز ها استراحت می کردیم و شبها برای کاشت مین به خط می رفتیم منطقه تپه سبز دوستانی که با بودند می دانند که در سر سه راهی که نزدیک خط بود شهید اسلامی هر شب صلوات ختم می کرد که بعد از شهاد ایشان در همان منطقه سه راهی فوق به نام شهید اسلامی نام گذاری شد بیاد شهیدان سیدمحمد اسلامی و سید رسول علیزاده معاونت گردان صلوات

راوی: تخریبچی، اربابی از بیرجند

برچسب: نویسنده: حامد حیدریان تاريخ: دوشنبه 26 مهر 1395 ساعت: 6:59

صفحه بندی